بنده طرد
نویسنده: یگانه آزاد
زمان مطالعه:9 دقیقه

بنده طرد
یگانه آزاد
بنده طرد
نویسنده: یگانه آزاد
تای مطالعه:[تا چند دقیقه میتوان این مقاله را مطالعه کرد؟]9 دقیقه
صبح شنبه از خواب بیدار شدم ولی به جای رفتن، ماندم. ماندم و در آرامش کمنظیر اتاقم شروع به پرورش ایده متنم کردم که باید بر اساس سفری میبود که هنوز نخواستم به طور رسمی آغازش کنم. اگر بتوان اسم رکود امروز که با رکود دیروز هیچ تفاوتی نداشت را سفر گذاشت. سفری که مقصدش شهری است که از بچگی پایت را از آن بیرون نگذاشتی، دیگر چه جور سفری است؟ کمی به همراهان چهارروزهام که هنوز هیچیک را رودررو ندیده بودم و فقط با یک نفرشان که همکلاسی دانشگاهم است، آشنا بودم، فکر کردم. همراهانی که یک هفته پیش تصور میکردم یا حتی توقع داشتم بیش از آنکه ذهنم قادر باشد، مسیر ذهنی یکسانی با من طی میکنند، گویا راضی به برنامه بودند و حتی یک جمله اعتراضی نسبت به مقصدی که برای من و عقایدم، کوچه ورود ممنوع بود، نگفتند. همه اینها دست به دست هم داد که پیش از مشاهده مظنونین و تحلیل ادله، همه را متهم کنم و ظهر شنبه را به جای آشنایی با هممسیرانی که حالا دیگر جز رقیبان معمولی و مسافرین دور و سست عنوانی برایشان نداشتم، در اتاقم بخوابم.
کارگاه اول شروع شد. در هر چهره به دنبال نکتهای، حرفی یا نشانهای از وقایع صبح تا ظهر بودم. اینکه با وجود قطعیبودن میزان اکراهم از شرکت در برنامه صبح، هنوز احساس عقبماندگی اجتماعی میکردم، انکارپذیر نبود و نیست. هنوز امید داشتم در این میان کسی خود را قربانی جبر شرایط بداند و مثل من از وضع موجود خوشحال نباشد. دنبال تارهای موی بالای هر روسری بودم. دنبال اعتراض به مکان صبحانه، دنبال یک گفتوگوی پر از نقاط اشتراک غافلگیرانه، دنبال یک ارتباط بودم. هر ارتباطی، هر چیزی که مرا از این برزخ خودخواسته بیرون بکشد. از صبح و ظهر صحبت شد ولی در قالب دو سه شوخی من باب خستگی و خوابآلودگی. همه میخندیدند اما منی که سیرخواب بودم، مثل یک عروسک خیمهشببازی با هر قهقهه لبخندی به لب میزدم. من از راهنمای تور ظهر تصوری نداشتم. هیچ یک از اجزای بدن من احساس خستگی نمیکرد و همین من را چند قدم دیگر از همراهانم دور انداخت. دو سه نکته ادبی ذکر شد و دو سه سوال از سمت همراهان طرح شد و در طول تمام این آمد و شدهای اجتماعی، من با دقت تک به تک حرکات دستها و پاهایم را به سمتی هدایت میکردم که یا همرنگ جماعت شوم و یا کمترین توجه را به سمت خود جلب کنم. حرف برای زدن کم نداشتم ولی هر دستی که نیمخیز میشد، به فرمان پمپاژ سریعالسیر خون پایین کشیده میشد. انگار از قلبم به دهانم نخی وصل بود که هر زمان قلب پرکارتر میشد، زبان از کار میافتاد.
در تکاپوی خودجدا افتادگی و طرد پیش از موعد بودم که یکی گفت امروز بر خلاف میل باطنیاش چادر پوشیده بود. از خشم ناشی از پوششش صحبت کرد و از ضربان قلب سریعش. دو چیز که به گمانم هیچکس به اندازه من نمیتوانست با گوشت و پوست و استخوانش آن را درک کند. کلام آن همراه، نه تنها مخالفت و شماتتی از سوی راهبر کارگاه اول به همراه نداشت، که شدیدا مورد استقبال واقع شد. حتی این اتفاق نیز باعث نشد بخواهم ریسمان میان قلب و زبانم را بچینم. باعث نشد حس کنم این معترض همان کسی است که مرا از منجلاب تنهایی نیمروزی بیرون خواهد کشید. از آنجا که فروریختن تصورات از پیش بنا شده، سخت است، ذهن من تصمیم گرفت بیشتر از شباهتمان روی تفاوتمان تمرکز کند. او برخلاف من تصمیم گرفته بود با وجود خشم و تپش قلب، وارد حریمی از تضادهای اعتقادیاش شود. مشخص نیست این موضوع مرا از او بهتر میکند یا او را از من بهتر ولی این کاملا شفاف و واضح است که از هم متفاوتمان میکند. من برخلاف او، به جای صحبت از تجربهام، یک گوشه نشستم و به جای جامه حقیقت پوشاندن به افکارم، فقط آنها را پرورش دادم که واکنش به ماجرای صبح تا ظهر من هم میتوانست اینگونه بازخورد مثبتی دریافت کند یا نه. تپش قلب برای من نیرویی فلجکننده بود و انگار که این فلجبودن، برایم یک بیماری صعبالعلاج باشد، در این همراه معترض نه آسایشی میدیدم و نه درمانی. آن اعتراض فقط یه مسکن بود، مسکنی برای دردی چندساله یا اگر بخواهم خوب تأمل کنم، حتی چندهزارساله.
پس از کارگاه، بساطمان را جمع کردیم که چرخی در گلشهر بزنیم. گلشهر نه گل بود و نه شهر. نامی نامتقارن در وصف محلهای نامتقارن واقع در شهری نامتقارن. برای توصیفش هیچ ندارم جز اینکه روز اول که به پایان رسید، ذرهای مشتاق روز دوم نبودم؛ منتظر شاید ولی در این انتظار، هیچ شوقی نهفته نبود. روز دوم کسی در اتوبوس کنارم ننشست؛ پس با خود تصمیم گرفتم صندلی اتوبوس را کنج عزلت خود کنم و از این یک ساعت و اندی تنهایی استفاده کنم. این تنهایی که الان نه تنها پذیرفته بودمش بلکه به خیال خود از آن استقبال میکردم. اینکه مکرم دامن سایرین را گرفته بود و به همین سبب مکار شده بودم یا مکرم چنگی بر دامن خودم زده بود و متوهم شده بودم را نمیدانم. در نظر داشتم حالا از همه در نوشتن متن جلو زدهام و خواستم از این جدایی غیرطبیعی سوژه بسازم، سوژهای که پیش روی شماست؛ ولی آیا اگر کسی همان لحظه که این افکار از ذهنم میگذشت، مکالمهای را با من شروع میکرد، استقبال نمیکردم؟ اگر اینطور نبود، در میان افکارم هیچ نشانهای از مرهمزدن بر این حس طردشدگی پیدا نمیشد؛ حال آنکه این زخم باستانی که در دوره پارینهسنگی به معنای مرگ بود، هر از چندگاهی فرصت پیدا میکرد تا در هر جداافتادن و کنارایستادن و کنارهماندن دنبالم کند و گلویم را بگیرد. برای یافتن مرهم باید به افراد مصون نگاهی انداخت. افرادی که الان ویژگی مشترکشان از همراهبودن فراتر رفته و ماوایشان در این چهار روز یک مکان یکسان است، حتما برای جستن ارتباط به سراغ یکدیگر میروند، نه یک مشهدیزیستهی مشهدیمانده.
مشهد برای چندنفری که در اطرافم میدیدم مقصد بود. مشهد برایشان رفتن بود، برای من ماندن. برای آنها جریان بود و برای من رکود. برایشان یک مکان مستقل دارای هویت بود، برای من یک غده سرطانی که باید همین روزها از کالبد هویتم جدایش کنم. مشهدی که برای من هر نقطهاش بجز تنهایی رویایی اتاقم، صحرای محشر بود. مشهدی که هیچ راهی جز پناهبردن به قرابتی که در اتاق حس میکردم، برای نجات از سرسام منزجرکنندهاش نداشتم. مشهدی که فکرکردن به وجه تسمیهاش، مرا یاد این میاندازد که بله، مشهد محل شهادت است، محل شهادت رویاهای من. مشهد برای من فقط و فقط یک معنا داشت، شهری که برای رسیدن به اتاقم باید از میان آن عبور کنم.
آن صبح تا ظهر نیز برخلاف سایرین، هیچ عایدی برای من نداشت جز اینکه از صبح علیالطلوع چیزهایی نوشته بودم. در یکی از آن کنارهماندنها حس کردم وضعیت کنونی نه یک نفرین که یک ابزار است؛ چرا که چیزی برای نوشتن به من داده است. حالا من ماندم و تیغی بدون دسته که با هر طرد، تیزتر میشد و میتوانست گلوی خوانندگان را بیشتر ببرد، حتی اگر در این میان کف دست خودم هم قربانی میشد. وقتی دیدم نفرین شهر تولدم مانع این است که از مصونها مرهم درد طرد را بیرون بکشم، خلاء ارتباطات اجتماعی را با کارکردن روی «سوژه» پر کردم. حالا دیگر همه چیز برای من سوژه بود. هرچیز برای من مسیری برای رسیدن به هدفی بود که از ماهها پیش در نظر داشتم. هر دلهره، یک پاراگراف بیشتر و هر گوشهگیری، یک استعاره بیشتر برای متنی بود که قرار بود خرج ماههای پیش رویم را درآورد. هرچه نسبت به پول جایزه حریصتر میشدم، توهم تنهاییام حقیقیتر میشد و چکش آخر، فردای آن روز سر ناهار به پیکر تیغ تیزم که حالا بدون هماهنگی با من تبدیل به یک شمشیر شده بود، زده شد؛ با یک «ما که برای خوشگذرونی اومدیم، کی به اولدومشدن اهمیت میده.»
عذاب وجدان داشتم که وقایع این دو روز، همانطور که ظاهرا برای بقیه یک تجربه معنوی و تفریحی بود، برای من شکافنده ارزشها و اعتقاداتم نبود؛ بلکه فقطوفقط ابزاری بود که مرا به برندهشدن نزدیکتر کند. انگار حالا که دست دوستی همراهان را کسب نکردم، به دنبال اثبات این هستم که در پایان این شب سیه عزلتگزینی قرار است یک سپیدی از جنس برد، در سابقهام نوشته شود. عذاب وجدان داشتم که اگر یک نفر همین الان از من بپرسد «چه میخواهی؟» میگویم: «میخواهم این مسابقه تمام شود تا ببینم با خودم چند چندم. تا بروم و توجهم را متمرکز کنم روی اقدامات دیگری که بخشی از رکود هرروزه است و ممکن است روزی به من نشان دهد با خودم چند چندم.»
پس از کارگاه روز دوم که در طولش آنچنان به ریسمان میان قلب و زبانم فشار آمده بود که هر دو دیگر زخمی شده بودند، درحالیکه ریسمان آخ نگفته بود، همراهی کنارم نشسته بود که مرا به یاد مادرم میانداخت. نه لطفش، نه گرمای وجودش و نه هیچ صفت شیرین دیگری که منتسب به مادران است بلکه فقطوفقط لحن حرفزدنش. مثل زنها صحبت میکرد. انگار از سنش، ده بیست سالی زودتر شروع به زنانگی کرده است. چیزی که بیش از همه چیز آزارم میداد این بود که چقدر هر دو خوشحالتر بودند اگر او دختر مادرم بود. اینطوری حداقل خلاء یک نفرشان پر میشد و خلاء من نمایانتر. این خلاء که حالا خود را در سکوت خانه و «چه خبرها؟»ی ناگفته مادر که هر روز پس از کلید انداختن در قفل منتظر که نه، مشتاقشان هستم، نشان میدهد. این خلاء که خود را در علاقه مادر به داشتن دخترهایی نشان میدهد که شوق برای رفتن به حرم دارند، نه استراتژی برای نرفتن. دخترهایی که برای نوشتن سفرنامه مشهدشان از ضریح و گنبد و گلدسته مینویسند، نه ملال ناگفته چندین ساله.
بهترین بخش روز دوم، تمام شدنش بود و انتظار برای روز سومی که پایان حضور در میان جمع و شروع انزوایی بود که حالا همه قرار بود حسش کنند و من روزها برایش آمادگی کسب کرده بودم. در کارگاه نشستیم و برای اولین بار ریسمان قلب و زبانم را چیدم. دو سوال پرسیدم که در بهترین رویاهایم هم نمیتوانستم چنین پاسخی برایشان تصور کنم. پاسخهایی که نه تنها عقده خداییام را منسوخ که آن را پرورش دادند. حالا اگر با شمشیرم آدم هم بکشم، در جرمش تنها نیستم. حالا دیگر تنهایی من به عنوان یک سلاح کشتار جمعی به رسمیت شناخته شده بود، حتی اگر آن جمع 19 نفر باشد.

یگانه آزاد
برای خواندن مقالات بیشتر از این نویسنده ضربه بزنید.
کلیدواژهها
نظری ثبت نشده است.
